May 11, 2008 at 9:03 pm · Filed under Daily
پرکار شدهام. اتفاق خاصی نیست اما با این سرماخوردگی بیموقع و حساسيت بهاری که وادارم میکند مرتب آنتیهيستامین بخورم، عجيب به نظر میرسد. شانزده روز از برنامهی ترجمهی کتاب که باید تا بیست خرداد تمام شود جلو افتادهام. با این همه هنوز هم انرژی دارم که به ترجمهی داستانهای کوتاهی که نيمهکاره ماندهاند، سر و سامان بدهم. طراحی و نوشتن یک دیتابیس را شروع کردهام و خوب هم پیش میروم. عمو تلفن میکند که بپرسد میرسم بازخوانی نهایی کتابش را انجام بدهم و من به شرط این که به زنعمو بگوید از آن پیراشکیهای پنیری خوشمزهاش برایم درست کند، قبول میکنم. کتابهای نیمهخواندهام را تندتند میخوانم. بعد از مدتها دوباره سراغ شعر عربی رفتهام، نزار قبانی میخوانم و روی ابرها راه میروم:
انّّي احبّك… دونَ أيِّ تحفّظٍ
و أعيشُ فيك ولادتي و دماري
انّي اقترفتك… عامداً متعمّداً
إن كنت عاراً، يا لِرَوعَةِ عاري
ماذا أخاف؟ و مَن أخاف؟ أنا الّذي
نامَ الزمان على صدى أوتاري…
به خودم میگویم یک روز عربیام اینقدر خوب میشود که جرات ترجمه کردنش را پیدا کنم. حالا فقط میخوانم و زندگی میکنم. شاید این هم یک جور دفاع کردن است، این که آن قدر کار میکنم که نمیرسم به چیز دیگری فکر کنم. اما زندگی اینجوریام را دوست دارم، زندگی اینجوری «خودم» را…
May 10, 2008 at 2:45 pm · Filed under Daily, poems
سخن درست بگويم نمیتوانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم…
May 8, 2008 at 6:49 pm · Filed under Daily
من همیشه عاشق چند شب اول بعد از نمایشگاه کتاب بودهام. همان شبهایی که خسته مینشينی وسط اتاق، کتابها را دور و برت پخش میکنی و با یک خط از این و یک جمله از آن، هلههولهخوران شب را به صبح میرسانی. همان شبهایی که نمیدانی کدام یکی را اول شروع کنی و با خودت فکر میکنی حالا اینها را کجا بگذارم. و بعد که از جا دادنشان توی قفسهها ناامید میشوی همانطور میچينیشان کنار تخت، تا بعدتر که وقت کنی یک قفسهی جدید به کتابخانهات اضافه کنی.
به خاطر همین هم بود که دیشب، وقتی نشستی روبهرویم و حرف زدی، من خوب بودم. خوب بودم یعنی این که میدانستم کجای ماجرا ایستادهام. تصمیمم را گرفته بودم، از همان لحظهی اول. حتی بعدش هم خوب بودم. حتی وقتی امروز با آن کمردرد وحشتناک بیدار شدم خوب بودم. جای من مشخص بود، وسط همین کتابها.
اما حالا خوب نیستم. حالا که دوباره نشستی کنارم و گفتی و گفتم و میدانم همهی دليلهای دنیا را هم که بیاورم برایت کافی نیست. حالا که میدانم وسط کتابها هم آنقدر که فکر میکردم، امن نیست. حالا که یک بغض گندهی لعنتی نشسته توی گلویم و کافی است کسی یک تلنگر کوچک بزند تا من بشوم همان دختر کوچولویی که یک نفر باید بغلش کند تا آرام بگیرد… و آغوشت، غريبهتر از هميشه است.
May 3, 2008 at 10:59 pm · Filed under Daily
اگر هيچ چيز وجود نداشته باشد و همهی ما در رویای یک نفر باشیم چه؟ یا از این هم بدتر، اگر فقط آن پسر چاق ردیف سوم وجود داشته باشد چه؟
عمو وودی آلن
May 1, 2008 at 7:49 pm · Filed under Windmills of My Mind
آدمها خیال میکنند دوام نمیآورند، جان سالم به در نمیبرند، نه این بار، نه از این یکی. اما دوام میآوریم، همه، هر بار. دوام آوردن کار سختی نیست. فقط باید یاد بگیری که از دلخوشیها و سرخوشیهای کوچکت، آبنباتهای ترش و شیرین بسازی و تمام روز مزهمزهشان کنی. باید یاد بگیری با سنگفرش پیادهروی ولیعصر بازی کنی. باید یاد بگیری برای بچههای توی خیابان شکلک در بیاوری. باید بلد باشی ريتم قدم زدنت را با آهنگی که میشنوی یکی کنی. باید یاد بگیری آواز بخوانی، آوازهای کوچولوی چرند خودت: فیل اومد آب بخوره/ افتاد و یک بز خفه شد/ ولوله شد/ همهمه شد/ زنجیر بزها پاره شد/ یه بزه افتاد تو آتیش/ صاحب بز بیچاره شد… باید یاد بگیری آواز بخوانی، توی قلبت، نرم، سبک، تمام روز، تمام شب. باید یاد بگیری موقع تماشای فوتبال داد بزنی، جوری که انگار این مهمترین اتفاق هستی است. باید قرمز گوجهفرنگی و سبز فلفل دلمهای و زرد لیمو را دوست داشته باشی. باید یاد بگیری بوی جوزهندی را از زنجبیل تشخیص بدهی، بوی گشنیز را از جعفری. باید یاد بگیری دستهایت را ببری بالا، چشمهایت را ببندی و برقصی، يک نفس، بیوقفه… دوام آوردن کار سختی نیست.
April 20, 2008 at 1:16 am · Filed under Windmills of My Mind
نیستی و هر روز، تکرار احمقانهی روزهای پیش است. فاصله مثل یک دره میان ما دهان باز میکند و کش میآید، گیرم که هیچکداممان «فروردین» پای نامههای من و «اپریل» پای نامههای تو را به رویمان نیاوریم…
April 14, 2008 at 10:51 pm · Filed under poems
میگویی دوستت دارم
و من به کبوتری تشنه بدل میشوم
که به کارد بر گلوگاهش عاشق است…
غاده السمان
April 13, 2008 at 11:26 pm · Filed under Daily, Windmills of My Mind
یه شب که آسمون صافه، از همین زمین خودمون که خیره بشی به آسمون، میشه تا ششهزار ستاره رو ببینی. یه دوربین دوچشمی که داشته باشی، از هر نقطه روی زمین پنجاههزارتا ستاره قابل دیدنن. با یه تلسکوپ دو اینچی کوچولو میرسی به سیصدهزارتا. با یه تلسکوپ آماتوری شونزده اینچی، مقیاست از ستاره میرسه به کهکشان، بین پنجاه تا صدهزار کهکشان جلوی چشمتن که هرکدومشون دهها میلیارد ستاره دارن. میانگین فاصلهی بین ستارهها توی همین کهکشان راه شیری حدود سی میلیون میلیون کیلومتره. با این حساب خودت ببین دنیا چقدر بزرگه. اون انبساط جهان رو هم فعلا برای ساده کردن محاسبات بیخیال شو. حالا یه تصویر از جایی که داریم توش زندگی میکنیم داری؟
خوب، حالا میفهمی که چرا وقتی مدام داری از این که چهار نفر ازت خوششون نمیاد و کل زندگیشونو وقف توطئه واسه بدبخت کردن تو کردن، حرف میزنی (حتی اگه واقعیت داشته باشه) مضحک به نظر میاد؟ حالا میفهمی چرا وقتی خودتو مرکز کائنات حساب میکنی، من شونه بالا میاندازم و خداحافظی میکنم؟ حالا میفهمی چرا مثل ماهی از دستت لیز میخورم؟
April 6, 2008 at 11:55 pm · Filed under Daily
بیهمگان به سر شود.
بیهمگان به سر شود.
نقطه. سرخط.
April 6, 2008 at 12:23 am · Filed under Daily
Never knock on Death’s door: ring the bell and run away! Death really hates that!
Next entries »