Snapshot

To look Life in The Face

Like an old old Spanish lullaby

دیدی بعضی خونه‌ها خوشبختن؟ نمی‌گم قشنگن، می‌گم خوشبختن. آدم نگاهشون که می‌کنه حالش خوب می‌شه. انگار خونهه بغلشو باز کرده برات. بعد جالبیش اینه که من خونه‌های خوشبخت کوچولو زیاد دیدم، اما تا حالا خونه‌ی خوشبخت بزرگ ندیدم. خونه که کوچولو باشه گوشه گوشه‌ش معنی‌دار می‌شه، هویت پیدا می‌کنه. هر سانتی‌مترشو می‌شناسی. یه گوشه‌های دنجی توش پیدا می‌کنی واسه دلتنگیات؛ واسه فرار کردنات؛ واسه ناپدید شدنات. اما خونه که زیادی بزرگ باشه، هرز می‌ره. فضا غریبه می‌شه برات. به بعضی جاهاش سال تا سال سر نمی‌زنی. گوشه‌هاشو نمی‌شناسی. سعی می‌کنی یه جوری پرش کنی، بعد هی خالی بودنش بیشتر به چشم میاد. به خاطر همینه که خونه‌های خیلی بزرگو هیچ وقت دوست ندارم. خونه‌ باید خوشبخت باشه، خونه باید زنده باشه، باید بتونه محکم محکم بغلت کنه… بغلش باید اندازه‌ی خودت باشه.

10 Comments »

  Ali wrote @

هر خونه ای که یه نفر با عشق ، توش انتظارتو میکشه ، خونه ته . بزرگ و کوچیک و فرشته و درخونگا و آیفون تصویری و پنت هاوس و 4تا پله زیر پارکینگ و نور گیر و مشرف و کنترل در و… هم نداره !

  amin wrote @

چطوری تو؟ تبریک!ً خیلی وقته اینجایی ؟ من که خیلی وقته دارم وقت تلف می کنم. اینجا یه کم شیکه واسه سلیقه من , یه کم احساس غریبی می کنم!!! مخلصیم!

  فهيمه wrote @

خيلي يادداشت خوبي بود.آره خانه بايد خوشبخت باشد.مسكن بايد مامن باشد.

  sizief wrote @

این یک پست آیدایی بود!

  alireza shirneshan wrote @

سلام الهام خانوم تبريكات من را براي وبلاگ جدبدتو ن پذيرا باشين وبلاگ بسيار زيبا و خوشگلي دارين اصلا اطلاع نداشتم كه جاتون را عوض كردين و بطور اتفاقي فهميدم
پس تا يادم نرفته آدرس وبلاگتون را توي وبلاگم لينك بدم
شاد ويروز باشيد

  یاسمن wrote @

عاشق این خوشبختی شونم!ا

  …یه دیوونه wrote @

چی بگم؟
… از کسی که با دیوار های خونش حرف میزنه
… چی می خوا ی که
….

  حمیدرضا wrote @

به یادگار کامنتی گذاشتیم به تاریخ 13 مهر 1386 خورشیدی
در وبلاگ اسنپ‌ شات
معتقد هستم بعضی از وبلاگ‌ها روح دارند. امضای خودشان را در پای هر اثر و نوشته ای که خلق می کنند دارند. شبیهه بقیه نیستند
این خیلی خوب است که اسنپ شات مثل خودش است. شبیهه دیگران نیست.
من اولین بار که اینجا می آیم . و از اینکه وارد این وبلاگ شدم خوشحالم.

  تمشک wrote @

ye chizayi neveshte bodam nemidonestam be darde koja mikhore , goftam … shayad baraye to … hatman baraye to .
زندگی ام همین است ، اگر حرف بزنم فحشم می دهی ، اگر بخندم کتکم می زنی ، اگر بخوابم لگد… تو مرا لال می خواهی ، کمرو ، دست بسته . همیشه تکرار می شود و تو جمله ی لعنتی ات را تکرار می کنی . آخر هر حرفی آن جمله ی مسخره ات را می گذاری و اون حرف های آشغالیت . اگه جایی بودم که می توانستم اسلحه بخرم و تا خرخره مشروب بخورم و مست کنم و دیوانه شم اونوقت می افتادم به جونت و تا ته تیر های اسلحه رو بدنت خالی می کردم و از یه ساختمون می رفتم بالا و از بالکن بلندترین طبقه خودمو پرت می کردم پایین و تو هوا چرخ می زدم و زندگیمو مثه یه فیلم کوتاه می دیدم و حسرت می خوردم که کاش اینجا نبودم ، اینجایی که نه می شه از مغازه هاش اسلحه خرید و نه می شه تو خیابوناش رقصید . کاش وقتی داشتم از روی اون بالکن می پرم پایین و تو هوا چرخ می خورم یه ساعت داشتم که می تونستم زمان رو نگه دارم ، به عقب برگردم و اون صحنه ی زجر کشیدنتو دوباره ببینم و گریه کنم و رو جنازه ات گل بذارم و چشماتو ببوسم… می خوام گم بشم ، برم ، نباشم ، خالی بشم از این هیچی از این لحظه ها ، لحظه ها ، لحظه ها . با اینکه دوست دارم ، با اینکه عاشقتم ولی می خوام گم شی ، بری ، نباشی ، بمیری که آخر همه ی کارهام اون جمله ی مزخرفتو نذاری ، اون جمله ی اثیری ِ آشغالی ِ کثافتتو . می خوام برم ، بالا ، روی لبه ی بالکن بلندترین ساختمان این شهر و یک ، دو ، سه ، سقوط آزاد

  ماه لی لی wrote @

درود
بارها خوانده امت ..واینبار دوست داشتم بگویم در شعرت خودم را یافتم که سالهاست مدفونش کرده اند …باز هم با تو خواهم بود..


Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>