توی هیاهوی مهمانها کسی صدای تلویزیون را بلند میکند. مردی، بچهای را که از زیر آوار بیرون کشیدهاند دوان دوان به تخت بیمارستان میرساند. یکی از مهمانها میگوید: خاموشش کن. بعد طبق معمول اینجور مهمانیها یک نفر حرف بینمکی میزند و بقیه میخندند. من فکر میکنم که چطور تصویر بچه را از توی ذهنشان خط میزنند. یک نفر تحلیل چرندی از اوضاع میکند که خلاصهاش این میشود که مردن فلسطینیها ـو البته با خنده اضافه میکند همهی عربهاـ چندان هم بد نیست.
من فکر میکنم که لابد بچههای عرب درد نمیکشند. من فکر میکنم که لابد سینههای مادرهای عرب رگ نمیکند. من فکر میکنم که لابد مردهای عرب دلتنگ بوی موهای معشوقههایشان نمیشوند. من فکر میکنم که لابد گلوله برای عربها خیلی هم خطرناک نیست. من فکر میکنم که ما نژادپرستهای فاشیست کوتولهای هستیم که خدا را شکر که قدرت نگرفتهایم.
من وقتی بچهای را مرده میبینم، زنانگیام تیر میکشد. مادریام بین عرب و اسراییلی فرق نمیگذارد. من به سربازهای اسراییلی فکر میکنم که هیچ وقت به خانه برنمیگردند. من به عربهایی فکر میکنم که اگر شانس بیاورند و زنده بمانند، باید توی اردوگاهها جان بکنند. من میان مهمانها مینشینم و فکر میکنم که دنیای امروز یک سسار بایهخوی باشرف کم دارد که دوباره فریاد بزند:
«این درد را در مقام سسار بایهخو تحمل نمیکنم. در این لحظه در مقام هنرمند، در مقام انسان و حتی موجود زندهی سادهای تحمل نمیکنم. این درد را در مقام کاتولیک، مسلمان یا کافر تحمل نمیکنم. امروز فقط تحمل میکنم. اگر سسار بایهخو هم نامیده نمیشدم این درد را تحمل میکردم. اگر هنرمند هم نبودم آن را تحمل میکردم. اگر انسانی و یا حتی موجود زندهای هم نبودم باز تحملش میکردم. اگر کاتولیک، مسلمان و کافر هم نبودم باز آن را تحمل میکردم. امروز در نازلترین حد تحمل میکنم.
امروز فقط تحملش میکنم. در این لحظه بدون توضیح تحملش میکنم. دردم به قدری ریشهدار است که علت ندارد و بیعلت هم نیست. علت میتواند چه باشد؟ کجاست علتی که چنان اهمیت داشته باشد که بتواند علت آن باشد؟ … اگر دختر جوانی که دوستش داشتم مرده بود، همین درد را داشتم. اگر گردنم را از ته بریده بودند همین درد را داشتم. اگر زندگی جز این میبود، همین درد را داشتم. امروز در بالاترین حد تحمل میکنم.»
درود بر سزار وایهخو (ببخشید که لهجه دارم)
درود بر یوزپلنگ