Snapshot

To look Life in The Face

What a dump! What a dump!

توی هیاهوی مهمان‌ها کسی صدای تلویزیون را بلند می‌کند. مردی، بچه‌ای را که از زیر آوار بیرون کشیده‌اند دوان دوان به تخت بیمارستان می‌رساند. یکی از مهمان‌ها می‌گوید: خاموشش کن. بعد طبق معمول این‌جور مهمانی‌ها یک نفر حرف بی‌نمکی می‌زند و بقیه می‌خندند. من فکر می‌کنم که چطور تصویر بچه را از توی ذهن‌شان خط می‌زنند. یک نفر تحلیل چرندی از اوضاع می‌کند که خلاصه‌اش این می‌شود که مردن فلسطینی‌ها ـ‌و البته با خنده اضافه می‌کند همه‌ی عرب‌ها‌ـ چندان هم بد نیست.
من فکر می‌کنم که لابد بچه‌های عرب درد نمی‌کشند. من فکر می‌کنم که لابد سینه‌های مادرهای عرب رگ نمی‌کند. من فکر می‌کنم که لابد مردهای عرب دلتنگ بوی موهای معشوقه‌های‌شان نمی‌شوند. من فکر می‌کنم که لابد گلوله برای عرب‌ها خیلی هم خطرناک نیست. من فکر می‌کنم که ما نژادپرست‌های فاشیست کوتوله‌ای هستیم که خدا را شکر که قدرت نگرفته‌ایم.
من وقتی بچه‌ای را مرده می‌بینم، زنانگی‌ام تیر می‌کشد. مادری‌ام بین عرب و اسراییلی فرق نمی‌گذارد. من به سربازهای اسراییلی فکر می‌کنم که هیچ وقت به خانه برنمی‌گردند. من به عرب‌هایی فکر می‌کنم که اگر شانس بیاورند و زنده بمانند، باید توی اردوگاه‌ها جان بکنند. من میان مهمان‌ها می‌نشینم و فکر می‌کنم که دنیای امروز یک سسار بایه‌خوی باشرف کم دارد که دوباره فریاد بزند:

«این درد را در مقام سسار بایه‌خو تحمل نمی‌کنم. در این لحظه در مقام هنرمند، در مقام انسان و حتی موجود زنده‌ی ساده‌ای تحمل نمی‌کنم. این درد را در مقام کاتولیک، مسلمان یا کافر تحمل نمی‌کنم. امروز فقط تحمل می‌کنم. اگر سسار بایه‌خو هم نامیده نمی‌شدم این درد را تحمل می‌کردم. اگر هنرمند هم نبودم آن را تحمل می‌کردم. اگر انسانی و یا حتی موجود زنده‌ای هم نبودم باز تحملش می‌کردم. اگر کاتولیک، مسلمان و کافر هم نبودم باز آن را تحمل می‌کردم. امروز در نازل‌ترین حد تحمل می‌کنم.
امروز فقط تحملش می‌کنم. در این لحظه بدون توضیح تحملش می‌کنم. دردم به قدری ریشه‌دار است که علت ندارد و بی‌علت هم نیست. علت می‌تواند چه باشد؟ کجاست علتی که چنان اهمیت داشته باشد که بتواند علت آن باشد؟ … اگر دختر جوانی که دوستش داشتم مرده بود، همین درد را داشتم. اگر گردنم را از ته بریده بودند همین درد را داشتم. اگر زندگی جز این می‌بود، همین درد را داشتم. امروز در بالاترین حد تحمل می‌کنم.»

16 Comments »

  Osmosis wrote @ March 3, 2008 at 6:03 am

درود بر سزار وایه‌خو (ببخشید که لهجه دارم)
درود بر یوزپلنگ

  فاطمه wrote @ March 3, 2008 at 7:28 am

چقدر دوست داشتم این پستتو
خیلی روز بود چیزی تا این حد حس خوب نداده بودش بهم…چقدر حرفات شبیه حرفامه و ترسات و نگرانی هات هم…چقدر منم فکر میکنم چه خوبه که ما کوتوله های فاشیست قدرت دستمون نیست…چقدر منم فکر میکنم به اینکه چه جوریاس که جماعت انسان ماب برای مردن دلفینها اینهمه اشک ریختن ،چه جوریاس که یه کسی که ادم کشته تو شونزده سالگیش یعنی اینقدر خشونت تو وجودش بوده که تونسته ادم بکشه تو شونزده سالگیش حالا که تو 22 سالگیش حالا به غلط یا به درست
کار ندارم اما قراره مجازات بشه هی میشینن پتیشن امضا میکنن زار میزنن هی میدوئن همو خبر میکنن که ای ملت دامن بشریت و بشر دوستی داره به ننگ کشتن یه جانی الوده میشه اما حالا که کرور کرور ادم اونم بچه،بچه ی بی گناه بچه ای که هنوز نمیدونه عرب با عجم با اسراییلی با امریکای با کوفت با زهرمار چه تفاوتی دار کشته میشن همه ی حضرات یه جورایی ببخشید ولی خفه خون گرفتن تازه یه لبخند موذیانه هم رو لب بعضیس که یعنی به درک…عرب باید بمیره…هی یاد اون جمله ی بازمانده ی سیف الله داد میفتم اونجا که اون دختر پسره رو تو ایستگاه گرفتن و اسراییلیه داد میزد این عربه مسلمانه تروریسته…میدونی الهام من روزهاست به طرز وحشتناکی متواریم از جماعت متحجر روشنفکر ایرانی…از جماعتی که تمدن رو توی مرگ اون بچه ی فلسطینی که خونه شو زمینشو وطنشو مصادره کردن به نفع ازانس تروریست یهود میدونن…از جماعتی که نمیدونم چطور سرشونو میگیرن بالا گلو صاف میکنن و نطق صادر میکنن اندر مصائب حقوق بشر…ما خیلی روزه خطو گم کردیم…ما خیلی روزه نه سینه ی رگ کرده ی اون مادر فلسطینی رو میبینیم نه نگاه خشک شده به جاده ی مادر اسراییلی رو برای برگشتن پسرش…ما خیلی روزه روحمونو به شیطان فروختیم الهام…ما جماعت کوتوله ی نژاد پرست فاشیست…گوش کن…قهقهه ی شیطانه که همه جا رو پر کرده…ما روحمون رو به شیطان فروختیم …در ازای هیچ….

  فاطمه wrote @ March 3, 2008 at 7:42 am

مرسی دختره
مرسی به خاطر بودنت اصلا

  رضا wrote @ March 3, 2008 at 9:36 am

من هم براي زندگي زير آوار مرگ عزادارم…..

  زهرا wrote @ March 3, 2008 at 1:20 pm

…راهی بزن که آهی

  …یه صفحه سفید wrote @ March 3, 2008 at 3:15 pm


1.
منم دارم به این فکر میکنم که چه طور شده ، چه اتفاقاتی تو زندگیه یه آدم (مثل تو) میفته که باعث میشه این چنین نگرشی نسبت به این مساله داشته باشه…ـ
2.
خداییش اگه میدونستم بعد کامنت دادن من تو بازم مینویسی و چشممان به کمالت روشن میشه (قیافه ات رو که نمی ببینیم ، بگیم به جمالت) خیلی قبلن تر این کار رو میکردم.
3.
والا این فاطمهه دهن ما رو که فقط یه سری به اینجا میزنیم سرویس کرده، موندم تو چی کار میکنی؟!!ـ

  فاطمه wrote @ March 4, 2008 at 12:51 am

هوم
یه چی بپرسم؟
این دهنمونو سرویس کرده یعنی چی اونوقت؟
خوب جدی جدی من هیچوقت معنیشو نمیگیرم
:p

  Ali wrote @ March 4, 2008 at 9:44 pm

سلام
بين واقعيت و احساس هميشه خطي بوده كه گاهي پررنگ و گاهي كم رنگ ظاهر شده . واقعيت اينه كه عراقيها سالهاي سال پاي صدام ايستادند و شريك غارت ها و تجاوزاتش شدن و همين الان هم كه يه ذره ( فقط يه ذره )‌ جون پيدا كرده ان ،‌خودشون رو آماده مي كنن كه بزنن زير قرارداد الجزاير و پاشون رو بذارن اينطرف اروند پس ،‌هيچ دليلي نداره كه من همون احساسي رو كه در مورد هموطنام و جگرگوشه هام دارم ، واسه اونا هم داشته باشم ! در مورد بقيه شون هم همينطور . يه جورايي دارن آب قلبشون رو مي خورن . اينو كسي بهت ميگه كه داره توشون زندگي مي كنه و ميشناسدشون .

  maanoo wrote @ March 5, 2008 at 12:38 am

dshab bood ke manam didam oonaro? bad delam beham khord ke chera?!!! ke vase faramoshi hamoon harfe binmakam zadam?!

  maanoo wrote @ March 5, 2008 at 12:38 am

oon rooza man halam hich khoob nabood.alanam nemidunam,.vali delam vasat tang shod! ye gharar bezar pls!

  ادریس یحیی wrote @ March 7, 2008 at 1:50 am

وضع ناخوشایند تهوع آوری که شنیدن و دیدنش عادتمان شده.
خوب نوشتید اش خوب.
راهمان بیشترک از گله انگار جدا می شود هر روز هر روز

  نیاز wrote @ March 10, 2008 at 12:48 pm

قلب درد گرفتیم بابا.. اینهمه تلخی خوردیم حلقمان در آمد… آنها رسالتشان است و رسالتشان بعضی را شاعر می کند و حتی این هم از رسالتشان است

  فاطمه wrote @ March 11, 2008 at 9:08 pm

خوب هیچی
فقط
دوستت دارم
نه موخره دارد
نه مقدمه حتی

  فاطمه wrote @ March 13, 2008 at 8:56 am

میگما الهام ببین چه رسمی رو گذاشتی خداییش؟نبودن خودت کم بود ئه سرینم شدش لنگه ی خودت…ببین من اون دفعه ای رفتم گله ی تو رو به ئه سرین کردم حالا این دفعه شیکایت اونو میارم پیش تو…میشه لطفا بری برش گردونی قربونت برم؟خودتم که میدونم چه من اینجا گریه زاری کنم چه دعوا مرافعه توفیری نداره و چشممونو به جمال نوشته هات حالا حالا ها روشن نمیکنی دوست جون

  دختر wrote @ March 16, 2008 at 11:50 am

ما نژادپرست‌های فاشیست کوتوله‌ای هستیم که خدا را شکر که قدرت نگرفته‌ایم.

  فاطمه wrote @ March 16, 2008 at 9:32 pm

هیچ کودومشون نرسیدن :(
فقط فاکر دوباره رای آورد،اونم رای اول البته با 213 هزار تا
اصلا هم حوصله ی تحلیل دلایل عدم شرکت اینوریا و شرکت اونوریا رو ندارم
فقط به قول داداشم قراره بریم در یه اقدام هماهنگ خودکشی دست جمعی کنیم تا تاریخ بدونه که ما بیشتر از این تاب این افتضاحو نداشتیم :D
البته قبل خود کشی دست جمعی،بنده شخصا قراره برم در یه عملیات استشهادی حاج محمود کبیرو به درجه ی رفیع شهادت نایل کنم باشد که رستگار شویم و آیندگان ازم به عنوان میرزا رضای کرمانی پریم یاد کنن…

خلاصه که بدی خوبی دیدی حلال کن آبجی
خداییش نمیدونم الان بخندم گریه کنم یا…
گمونم همون که داداشی میگه
بریم بمیریم والا شرفش بیشتره
امضا :یه فاطمه ی مبهوت از رای 213 هزار نفر ملت شهید پرور به فاکر
پی نوشت:
رو نوشت به سایر دوستان جهت کسب حلال بودی

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>