مادرجون سرسختانه عقیده دارد که نور خورشید درمان همهی دردهاست. بهار که میشود، مرکز فرماندهی خانهاش را به حیاط منتقل میکند. توی حیاط روی صندلیاش مینشیند و برای دیدنش که میرویم به ما دخترها هم اصرار میکند توی حیاط بمانیم. میگوید: «از بس آفتاب به پوست سرتون نخورده، موهاتون جون نداره.»
راستش ما هم بدمان نمیآید. عید به عید که خانهی مادرجون پر میشود از قبیلهی مادری، با دخترخالهها و دخترداییها ولو میشویم روی قالیچهای که وسط حیاط پهن شده و وراجی میکنیم. مادرجون همانطور که روی صندلیاش نشسته و به خالهها دستور میدهد که چه غذایی بپزند و چقدر بپزند و چطور بپزند، و همانطور که حرص میخورد که «خدا مرگم بده؛ میوه کم نیاد» یا «حواستون باشه؛ ناجی دوست داره چاییش پررنگ باشه» ما دخترها را تماشا میکند که حرف میزنیم و میخندیم و توی سر و کلهی هم میزنیم. سحر میگوید مادرجون اینجور وقتها حتما یاد جوانیاش میافتد، یاد خودش و ملکتاج و ملیح. مادرجون اما هیچوقت از آن وقتها چیزی نمیگوید. ما هم یاد گرفتهایم که نپرسیم. ما فقط مینشینیم توی آفتاب و موهایمان را باز میگذاریم که حسابی آفتاب بخورد و مطمئنیم که مادرجون همانطور که روی صندلیاش نشسته، مواظب همهچیز هست.
Snapshot
To look Life in The FaceAnd suddenly it’s spring
4 Comments »
وه که چه آفتاب می طلبم برای این موهای کوتاه نازک.عیدت مبارک، خوش باشی در آفتاب و خنده
نوشته تان چسبيد ضمنا سال نوتان هم مبارك
سال نو ت مبارک @};-
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
قبیله مادری موهایشان را در خانه قدیمی رو به آفتاب پهن کردهاند