Snapshot

To look Life in The Face

And suddenly it’s spring

مادرجون سرسختانه عقیده دارد که نور خورشید درمان همه‌ی دردهاست. بهار که می‌شود، مرکز فرماندهی خانه‌اش را به حیاط منتقل می‌کند. توی حیاط روی صندلی‌اش می‌نشیند و برای دیدنش که می‌رویم به ما دخترها هم اصرار می‌کند توی حیاط بمانیم. می‌گوید: «از بس آفتاب به پوست سرتون نخورده، موهاتون جون نداره.»
راستش ما هم بدمان نمی‌آید. عید به عید که خانه‌ی مادرجون پر می‌شود از قبیله‌ی مادری، با دخترخاله‌ها و دختردایی‌ها ولو می‌شویم روی قالیچه‌ای که وسط حیاط پهن شده و وراجی می‌کنیم. مادرجون همان‌طور که روی صندلی‌اش نشسته و به خاله‌ها دستور می‌دهد که چه غذایی بپزند و چقدر بپزند و چطور بپزند، و همان‌طور که حرص می‌خورد که «خدا مرگم بده؛ میوه کم نیاد» یا «حواستون باشه؛ ناجی دوست داره چاییش پررنگ باشه» ما دخترها را تماشا می‌کند که حرف می‌زنیم و می‌خندیم و توی سر و کله‌ی هم می‌زنیم. سحر می‌گوید مادرجون این‌جور وقت‌ها حتما یاد جوانی‌اش می‌افتد،‌ یاد خودش و ملک‌تاج و ملیح. مادرجون اما هیچ‌وقت از آن وقت‌ها چیزی نمی‌گوید. ما هم یاد گرفته‌ایم که نپرسیم. ما فقط می‌نشینیم توی آفتاب و موهای‌مان را باز می‌گذاریم که حسابی آفتاب بخورد و مطمئنیم که مادرجون همان‌طور که روی صندلی‌اش نشسته، مواظب همه‌چیز هست.

4 Comments »

  حمیدرضا wrote @

قبیله مادری موهایشان را در خانه قدیمی رو به آفتاب پهن کرده‌اند

  جودی wrote @

وه که چه آفتاب می طلبم برای این موهای کوتاه نازک.عیدت مبارک، خوش باشی در آفتاب و خنده

  عليرضا شيرنشان wrote @

نوشته تان چسبيد ضمنا سال نوتان هم مبارك

  …یک آشنای نه چندان دیرین wrote @

سال نو ت مبارک @};-


Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>