Snapshot

To look Life in The Face

You say you told me that you wanna hold me but you know you’re not that strong

من همیشه عاشق چند شب اول بعد از نمایشگاه کتاب بوده‌ام. همان شب‌هایی که خسته می‌نشينی وسط اتاق، کتاب‌ها را دور و برت پخش می‌کنی و با یک خط از این و یک جمله از آن، هله‌هوله‌خوران شب را به صبح می‌رسانی. همان شب‌هایی که نمی‌دانی کدام یکی را اول شروع کنی و با خودت فکر می‌کنی حالا این‌ها را کجا بگذارم. و بعد که از جا دادن‌شان توی قفسه‌ها ناامید می‌شوی همان‌طور می‌چينی‌شان کنار تخت، تا بعدتر که وقت کنی یک قفسه‌ی جدید به کتاب‌خانه‌ات اضافه کنی.

به خاطر همین هم بود که دیشب، وقتی نشستی روبه‌رویم و حرف زدی، من خوب بودم. خوب بودم یعنی این که می‌دانستم کجای ماجرا ایستاده‌ام. تصمیمم را گرفته بودم، از همان لحظه‌ی اول. حتی بعدش هم خوب بودم. حتی وقتی امروز با آن کمردرد وحشتناک بیدار شدم خوب بودم. جای من مشخص بود، وسط همین کتاب‌ها.

اما حالا خوب نیستم. حالا که دوباره نشستی کنارم و گفتی و گفتم و می‌دانم همه‌ی دليل‌های دنیا را هم که بیاورم برایت کافی نیست. حالا که می‌دانم وسط کتاب‌ها هم آن‌قدر که فکر می‌کردم، امن نیست. حالا که یک بغض گنده‌ی لعنتی نشسته توی گلویم و کافی است کسی یک تلنگر کوچک بزند تا من بشوم همان دختر کوچولویی که یک نفر باید بغلش کند تا آرام بگیرد… و آغوشت، غريبه‌تر از هميشه است.

4 Comments »

  یه دیوونه.. wrote @ May 9, 2008 at 1:00 am

پس تو دل الهام خانوم هم یه کنگر خورده لنگر انداخته ای هست…
نمی دانستیم، حال دانستیم

  شوجی wrote @ May 9, 2008 at 7:22 am

جمله ی آخرت چقدر آشنا بود و دخترانه…انگار که خودت هم نمی دونی داری چی کار می کنی و می دونی داری چی کار می کنی

  RahiL wrote @ May 9, 2008 at 8:22 pm

delam nayameshgaah ketab mikhaaad!

  Primus Road wrote @ May 10, 2008 at 7:58 pm

همیشه دنبال جای امن ایم
اما …
جایی برای تکیه کردن نیست

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>