Snapshot

To look Life in The Face

A song that I can sing in my own company

پرکار شده‌ام. اتفاق خاصی نیست اما با این سرماخوردگی بی‌موقع و حساسيت بهاری که وادارم می‌کند مرتب آنتی‌هيستامین بخورم، عجيب به نظر می‌رسد. شانزده روز از برنامه‌ی ترجمه‌ی کتاب که باید تا بیست خرداد تمام شود جلو افتاده‌ام. با این همه هنوز هم انرژی دارم که به ترجمه‌ی داستان‌های کوتاهی که نيمه‌کاره مانده‌اند، سر و سامان بدهم. طراحی و نوشتن یک دیتابیس را شروع کرده‌ام و خوب هم پیش می‌روم. عمو تلفن می‌کند که بپرسد می‌رسم بازخوانی نهایی کتابش را انجام بدهم و من به شرط این که به زن‌عمو بگوید از آن پیراشکی‌های پنیری خوشمزه‌اش برایم درست کند، قبول می‌کنم. کتاب‌های نیمه‌خوانده‌ام را تندتند می‌خوانم. بعد از مدت‌ها دوباره سراغ شعر عربی رفته‌ام، نزار قبانی می‌خوانم و روی ابرها راه می‌روم:

انّّي احبّك… دونَ أيِّ تحفّظٍ

و أعيشُ فيك ولادتي و دماري

انّي اقترفتك… عامداً متعمّداً

إن كنت عاراً، يا لِرَوعَةِ عاري

ماذا أخاف؟ و مَن أخاف؟ أنا الّذي

نامَ الزمان على صدى أوتاري…

به خودم می‌گویم یک روز عربی‌ام این‌قدر خوب می‌شود که جرات ترجمه کردنش را پیدا کنم. حالا فقط می‌خوانم و زندگی می‌کنم. شاید این هم یک جور دفاع کردن است، این که آن قدر کار می‌کنم که نمی‌رسم به چیز دیگری فکر کنم. اما زندگی این‌جوری‌ام را دوست دارم، زندگی این‌جوری «خودم» را…

5 Comments »

  آرین wrote @ May 11, 2008 at 10:23 pm

زندگیِ “خود”…چیزی که گمش کرده‌ام…

  sun wrote @ May 12, 2008 at 6:13 am

hich vaght ba arabi natunestam rabeyte khubi bargharar konam!

  کیانا wrote @ May 12, 2008 at 10:51 am

چه خوب که دوست داری این روزاتو :*
عوضش من کلی کتاب نخونده دارم و کارهای عقب افتاده و هیچ غلطی هم نمی کنم :ی

چه خبر؟؟؟ :ی

  آزاده wrote @ May 12, 2008 at 1:05 pm

ببين كيف كردم از اين پستت در حد بندس ليگا

  Vida wrote @ May 12, 2008 at 3:35 pm

چه عالی که زندگی اینجوری-ات را دوست داری… :)

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>