عجیب است که بودن يک نوزاد در اتاق، چطور آن «ور» خوب همهی ما آدم بزرگها را رو میکند. صداها نرم و ملایم میشوند: «هیس! از صدای بلند میترسه.» دستی دستت را میگيرد: «خوشحالی، نه؟» نگاهها ذوقزده میشوند: «وای، انگشتاشو ببین.»
آن حضور سه کيلو و دویست و پنجاه گرمی، آن دوتا چشم خاکستری کوچولوی خيره به چهرههای تازه، آن لب برچيدن قبل از شروع گریه همه چیز را از یاد همه میبرند. آن آشنای دور همیشه اخمو، همیشه جدی، همیشه کسلکننده ناگهان تبدیل به یک خرس مهربان میشود؛ یک خرس مهربان که فکر میکنی کسی چه میداند، شاید یک روز عاشقش شوم. آن سه کيلو و دویست و پنجاه گرم همهی آدمهای اتاق را روی دست میچرخاند: «برید بیرون، باید شیر بخوره.»
فکر میکنی که دنیا تا همين دیروز بدون بودنش چطوری ادامه داشت؟ فکر میکنی که وای، کوچولو، چقدر آواز هست که باید برایت بخوانم، چقدر قصه هست برای گفتن، چند طعم بستنی برای چشيدن. فکر میکنی که وای، کوچولو، همهی دنیا منتظرت است. فکر میکنی که وای، کوچولو، چقدر با هم به ما خوش میگذرد…
و این حال دو سه ماه دیگر من است امیدوارم..:)
مبارک باشه باز، خودش و حضورش و آینده و بستنی ها و آوازها و بقیه..