Snapshot

To look Life in The Face

My little ninja, my little dancer

عجیب است که بودن يک نوزاد در اتاق، چطور آن «ور» خوب همه‌ی ما آدم بزرگ‌ها را رو می‌کند. صداها نرم و ملایم می‌شوند: «هیس! از صدای بلند می‌ترسه.» دستی دستت را می‌گيرد: «خوشحالی، نه؟» نگاه‌ها ذوق‌زده می‌شوند: «وای، انگشتاشو ببین.»

آن حضور سه کيلو و دویست و پنجاه گرمی،‌ آن دوتا چشم خاکستری کوچولوی خيره به چهره‌های تازه، آن لب برچيدن قبل از شروع گریه همه چیز را از یاد همه می‌برند. آن آشنای دور همیشه اخمو، همیشه جدی، همیشه کسل‌کننده ناگهان تبدیل به یک خرس مهربان می‌شود؛ یک خرس مهربان که فکر می‌کنی کسی چه می‌داند، شاید یک روز عاشقش شوم. آن سه کيلو و دویست و پنجاه گرم همه‌ی آدم‌های اتاق را روی دست می‌چرخاند: «برید بیرون، باید شیر بخوره.»

فکر می‌کنی که دنیا تا همين دیروز بدون بودنش چطوری ادامه داشت؟ فکر می‌کنی که وای، کوچولو، چقدر آواز هست که باید برایت بخوانم، چقدر قصه هست برای گفتن، چند طعم بستنی برای چشيدن. فکر می‌کنی که وای، کوچولو، همه‌ی دنیا منتظرت است. فکر می‌کنی که وای، کوچولو، چقدر با هم به ما خوش می‌گذرد…

17 Comments »

  Azin wrote @

و این حال دو سه ماه دیگر من است امیدوارم..:)
مبارک باشه باز، خودش و حضورش و آینده و بستنی ها و آوازها و بقیه..

  کیانا wrote @

من دوباره، گوگولی مگولی :ی :ی :ی :ی

  MaRaL wrote @

mobarak bashe. :)

  جودي wrote @

اي جااااااااااانم، ني ني تون مبارکه.. منم تا 3 ماه ديگه دوباره خاله ميشم

  RahiL wrote @

hanooz kheili koochoolooe vase gaaz gereftan! yekam ke bozorg tar she aaay keyf mide aadam feshaaresh bede o gaazesh begire! man alaan dar hasrate gaaaaaaaz gereftan e ye joonevar e fesgheli daram kabaab misham!!!!

  RahiL wrote @

raasti taa mitooni boosh kon! booye mahshari mide poosteshoon in jighilaa!

  فاطمه wrote @

خوب اين نامرديه ديگه الي
من بچه ي اولم
خوب حالا حالا ها هم نه عمه ميشم نه خاله نه احتمالا عمو يا دايي:D
حالا با اين توصيفات حضرت عالي بنده بايد برم تو نخ يه دختر با حال واسه اين داداشه بلكم من اينهمه حس خوبم بياد
ني ني رو ناز كن از طرف من
نبوسش بچه رو مريض ميشه
انگشت كوچولوتم ببر جلو اون انگشتاي ناز خوشگلش كه محكم گره خوردش دور انگشتت به جاي منم جيغ بزن و ذوق كن ولذت داشتنشو ببر

  بهار wrote @

سه بار عمه شدم و هر بار يه مزه و طعم فوق الغاده شيريني داشته برام.هرچند اولي يه چيز ديگه است

  savijhe wrote @

به به چه عمه مهربونی!!!!

  RaoRos wrote @

وای انقدر قلمبه و تپل می شه
یک حالی میکنی که بیا و ببین
گردالووووووووو

  wrote @

کاملا درسته
چون تو هم دوباره داره می نویسی

  قاصدک بی خبر wrote @

سلام
تبریک می گم
وای بچههه خیلی دوشت دالم:دی
چه جوری یاست که عمه اینقدر بچه بردارش رو دوست داره ;)

  sepp wrote @

کلی کلی مبارکه!عمه الهام!! از اون موقع هاییه که من باز برم هی به خواهره بگم یه نی نی بیار دیگه زودتر!!(این برنامه ی هر دفعه مونه وقتی دوسته راجع به بچه ی خواهرهش حرف می زنه!) راستی چی هست؟دختره؟!

  علیرضا شیرنشان wrote @

اما گاهی این کوچولوها غیر قابل تحمل ترین موجود روی زمین می شوند وقتی …

  ملودي wrote @

من قبلا عمه شدم. خيلي خوب بود. الان هم دارم مامان ميشم تا 3 ماهه ديگه. برام دعا كن

  sepp wrote @

سلام، شما به عنوان یک آدم تازه عمه شده به یک بازی دعوت شده اید!

  المیرا wrote @

عمه بانو،
تبریک هزارباره و صمیمانه بنده را که پشت درب کانکشن های قزمیت گیر کرده بود، بپذیر. من به شخصه در مورد چپ نگاه نکردن به عمه بانوها به شما قول شرف می دهم (آخرش خودم هم یکی از آناها خواهم بود!)


Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>