هشت نه ساله که بودم، بابا از يکی از مسافرتهای هميشگیاش علاوه بر سوغاتیهای ديگر، يک جعبهی خیلی بزرگ شکلات آورد. شکلاتها مارک معروفی نداشتند، حتی یادم نيست که خوشمزه بودند يا نه، اما توی هر بستهی شکلات عکس يکی از فوتباليستهای بزرگ آن روزها بود. عکسها تبديل شدند به ابزار سنجش ارزش اقتصادی همهچيز برای من و برادره. او سهتا «کلينزمن» میگرفت تا اجازه بدهد نیم ساعت بیشتر آتاری بازی کنم و من پنجتا «مارادونا» میگرفتم تا قبول کنم گاندی بشوم. (نمیدانم از کجا به اين نتيجه رسيده بودیم که برای کشتن گاندی، تفنگ را کوبيدهاند توی سرش. بنابراین گاندی شدن به معنای این بود که يک پارچهی سفید بپيچی دور خودت و بیحرکت بايستی تا ديگری با تفنگ پلاستيکی بزند توی سرت و تو هم بگويی آخ و بميری!) اين وسط اما «فنباستن» گنجی بود غیر قابل مبادله. هيچکداممان حاضر نبودیم «فنباستن»هایمان را به هيچ قيمتی از دست بدهيم.
ما بزرگتر شدیم و ارزش اقتصادی کلينزمن و مارادونا و روبرتو باجو و گئورگ هاجی و بقيه کمتر و کمتر شد. کوبيدن تفنگ توی سر گاندی هم جذابيتش را از دست داد. اما فنباستن با آن خداحافظی اجباری در اوج، برای ما همان فنباستن ماند. آن عکسهای کوچولو گم شدند، اما پوستر رنگی بزرگش روی ديوار هيچوقت جايش را به تصوير تازهواردها نداد. ديشب که بازی تمام شد، برادره اساماس زد که: «ديدی میارزيد پاش وايسيم…»
اس ام اس برادره چه جسبیده ها از ورای این نوشته ها لبخندت رو دیدم موقع دیدنش