شانزده ساله که بودم، يک روز يکی از دبيرها به جای درس دادن، تصویری از رحم را روی تخته سیاه کشید و با کلمههای ساده برای ما توضیح داد که هر ماه چه اتفاقی توی بدنمان میافتد. من تا آن موقع بارها با مادرم و زنهای دیگر دربارهاش حرف زده بودم، کتابها و بروشورهایی را که مدرسه بینمان توزیع میکرد با دقت خوانده بودم، اما آن روز اولین بار بود که حس کردم با تنم غریبه نیستم. بعد از آن روز شروع کردم به مطالعهی آناتومی. حالا میدانستم که چرخهی بدنم با چرخههای طبیعی ماه هماهنگی دارد. میدانستم که من یک مادر بالقوهام و بدنم هر ماه این را به من یادآوری میکند. میدانستم که اتفاق زیبایی در تنم میافتد.
صبا هجده ساله است. توی یکی از بهترین دبیرستانهای تهران درس خوانده، رتبهی کنکورش نشان میدهد که احتمالا دانشجوی یکی از بهترین دانشگاههای تهران هم خواهد شد، در یک خانوادهی مرفه و تحصیلکرده و خانهای پر از کتاب بزرگ شده، اما هر بار میخواهد از دورهی عادت ماهانهاش حرف بزند میگوید: «وقتی پاک نیستم…». دلیلش را که میپرسم، میگوید که توی مدرسه اینطور دربارهاش حرف میزنند. تلخ است اما واقعیت دارد که این ادبیات، ادبیات بیشتر زنهای ما است. زنهایی که حداقل یک هفته در ماه خود را «ناپاک» و «نجس» میدانند. آن وقت چطور باید انتظار داشت که این زن، شان و حرمت انسانی خودش را بشناسد؟ چطور انتظار داریم که در برابر بیحرمتی و ستم سر خم نکند؟ چطور انتظار داریم که بلد باشد در را پشت سرش محکم به هم بکوبد و بگوید دیگر بس است؟ چطور انتظار داریم به جای این که «به خاطر بچهها» خشونت را تحمل کند، «به خاطر بچهها» تحملش نکند؟ چطور انتظار داریم که زیر بار هر چیزی که مقام انسانیاش را از او میگیرد، نرود؟
طرح لایحهی مثلا «حمایت از خانواده» نتیجهی منطقی همین ادبیات و همین طرز فکر است که خیلیوقتها هم مروجانش خود زنان هستند. قبول کنیم که مشکل چیزی فراتر از لایحه است. من معتقدم که باید برای رد شدن این لایحه تلاش کرد، معتقدم که تصویبش وضعیت خانواده (و نه فقط زنها) را بدتر میکند، معتقدم که باید در دنیای واقعی با آدمهای واقعی تاکسی و خیابان دربارهاش حرف زد. اما در کنارش معتقدم که این اصلا کافی نیست. تا وقتی که ادبیات غالب را تغییر ندهیم، آش همین آش است و کاسه همین کاسه.
http://beingdoxtar.blogspot.com/2007/11/blog-post.html