May 20, 2008 at 10:24 pm · Filed under Daily
عجیب است که بودن يک نوزاد در اتاق، چطور آن «ور» خوب همهی ما آدم بزرگها را رو میکند. صداها نرم و ملایم میشوند: «هیس! از صدای بلند میترسه.» دستی دستت را میگيرد: «خوشحالی، نه؟» نگاهها ذوقزده میشوند: «وای، انگشتاشو ببین.»
آن حضور سه کيلو و دویست و پنجاه گرمی، آن دوتا چشم خاکستری کوچولوی خيره به چهرههای تازه، آن لب برچيدن قبل از شروع گریه همه چیز را از یاد همه میبرند. آن آشنای دور همیشه اخمو، همیشه جدی، همیشه کسلکننده ناگهان تبدیل به یک خرس مهربان میشود؛ یک خرس مهربان که فکر میکنی کسی چه میداند، شاید یک روز عاشقش شوم. آن سه کيلو و دویست و پنجاه گرم همهی آدمهای اتاق را روی دست میچرخاند: «برید بیرون، باید شیر بخوره.»
فکر میکنی که دنیا تا همين دیروز بدون بودنش چطوری ادامه داشت؟ فکر میکنی که وای، کوچولو، چقدر آواز هست که باید برایت بخوانم، چقدر قصه هست برای گفتن، چند طعم بستنی برای چشيدن. فکر میکنی که وای، کوچولو، همهی دنیا منتظرت است. فکر میکنی که وای، کوچولو، چقدر با هم به ما خوش میگذرد…
May 19, 2008 at 11:35 pm · Filed under Daily
من ساعت پنج عصر امروز عمه شدم…
May 17, 2008 at 5:47 pm · Filed under Daily
May 13, 2008 at 11:27 pm · Filed under Books
«…ارائهی گزارشی صادقانه از جامعهی لندن آن زمان يا در واقع هر زمان دیگری، فراتر از توان زندگینامهنويس يا تاريخنگار است. در اين باره تنها میتوان به کسانی اعتماد کرد که نياز کمی به حقيقت داشته باشند و هيچ احترامی به آن نگذارند: شاعران و داستاننويسها، چرا که اين يکی از آن مواردی است که حقيقت وجود ندارد. هيچ چيز وجود ندارد. همه چيز يک تودهی بخار، يک سراب است. برای روشن کردن معنا: ارلاندو میتوانست ساعت سه يا چهار صبح با گونههايی مثل يک درخت کريسمس و چشمانی شبيه ستارهها از يکی از اين جمعها به خانه بيايد. بند يک کفشش را باز میکرد، چندين بار گرد اتاق قدم میزد، بند کفش دیگرش را میگشود، میايستاد، و دوباره در اتاق قدم میزد. اغلب وقتی میتوانست خودش را وادار کند به بستر برود که خورشيد بالای کورههای ساوثوارک میدرخشيد، ساعتی يا بيشتر آنجا دراز میکشيد، پيچ و تاب میخورد، میخنديد و آه میکشيد تا وقتی که بالاخره میخوابيد. و دليل همهی اين بیقراری چه بود؟ جامعه. و جامعه چه گفته يا چه کرده بود که بانويی خردمند را به چنين تب و تابی بياندازد؟ ساده بگوييم، هيچ. ارلاندو روز بعد که حافظهاش را میکاويد، هرگز نمیتوانست حتی يک کلمه را هم به ياد بياورد که به چيزی نسبت دهد. لرد او. خوشمشرب بود، لرد ای. مؤدب، مارکيز سی. دلنشين، آقای ام. جذاب. اما وقتی سعی میکرد به یاد بياورد خوشمشربی، ادب، دلنشينی يا خرد آنها چگونه تجلی يافته است، ناچار میشد حافظهاش را خطاکار بداند چرا که نمیتوانست از هيچ چيزی نام ببرد. هميشه اينطور بود. هيچ چيز تا روز بعد باقی نمیماند و با اين همه، هيجان آن لحظه زياد بود. بنابراين بايد نتيجه بگيريم جامعه يکی از آن جوشاندههای داغی است که خانهداران ماهر نزديک کريسمس سرو میکنند که مزه و بوی آنها به مخلوط کردن و جوشاندن درست يک دوجین از مواد اوليهی مختلف بستگی دارد. يکی از اين مواد را کم کنيد تا مزهاش را از دست بدهد. لرد او.، لرد ای.، لرد سی. يا آقای ام. را حذف کنید تا هر کدامشان به تنهايی هيچ باشند. همهی آنها را با هم بجوشانيد و آنها چنان ترکيب میشوند که سکرآورترين بو و اغواکنندهترين عطر را بسازند. اين سکرآوری، اين اغواکنندگی کاملا از عهدهی تحليل ما خارج است. بنابراين جامعه در يک زمان واحد همه چيز است و هيچ چيز. جامعه نيرومندترين آميزهی جهان است و در عين حال جامعه اصلا وجود ندارد.»
اورلاندو ـ ويرجينيا وولف
May 12, 2008 at 9:10 pm · Filed under Daily
يک چيزی بگويم نمیخندی؟ وقتی هیچکس نمیتواند دستخط خرچنگ قورباغهات را بخواند و همه آخرش سراغ من میآيند تا برایشان بخوانم چه نوشتهای، دلم از خوشی غنج میرود. دستخط تو مثل نقشهی گنجی است که فقط خودم از آن سر در میآورم…
May 11, 2008 at 9:03 pm · Filed under Daily
پرکار شدهام. اتفاق خاصی نیست اما با این سرماخوردگی بیموقع و حساسيت بهاری که وادارم میکند مرتب آنتیهيستامین بخورم، عجيب به نظر میرسد. شانزده روز از برنامهی ترجمهی کتاب که باید تا بیست خرداد تمام شود جلو افتادهام. با این همه هنوز هم انرژی دارم که به ترجمهی داستانهای کوتاهی که نيمهکاره ماندهاند، سر و سامان بدهم. طراحی و نوشتن یک دیتابیس را شروع کردهام و خوب هم پیش میروم. عمو تلفن میکند که بپرسد میرسم بازخوانی نهایی کتابش را انجام بدهم و من به شرط این که به زنعمو بگوید از آن پیراشکیهای پنیری خوشمزهاش برایم درست کند، قبول میکنم. کتابهای نیمهخواندهام را تندتند میخوانم. بعد از مدتها دوباره سراغ شعر عربی رفتهام، نزار قبانی میخوانم و روی ابرها راه میروم:
انّّي احبّك… دونَ أيِّ تحفّظٍ
و أعيشُ فيك ولادتي و دماري
انّي اقترفتك… عامداً متعمّداً
إن كنت عاراً، يا لِرَوعَةِ عاري
ماذا أخاف؟ و مَن أخاف؟ أنا الّذي
نامَ الزمان على صدى أوتاري…
به خودم میگویم یک روز عربیام اینقدر خوب میشود که جرات ترجمه کردنش را پیدا کنم. حالا فقط میخوانم و زندگی میکنم. شاید این هم یک جور دفاع کردن است، این که آن قدر کار میکنم که نمیرسم به چیز دیگری فکر کنم. اما زندگی اینجوریام را دوست دارم، زندگی اینجوری «خودم» را…
May 10, 2008 at 2:45 pm · Filed under Daily, poems
سخن درست بگويم نمیتوانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم…
May 8, 2008 at 6:49 pm · Filed under Daily
من همیشه عاشق چند شب اول بعد از نمایشگاه کتاب بودهام. همان شبهایی که خسته مینشينی وسط اتاق، کتابها را دور و برت پخش میکنی و با یک خط از این و یک جمله از آن، هلههولهخوران شب را به صبح میرسانی. همان شبهایی که نمیدانی کدام یکی را اول شروع کنی و با خودت فکر میکنی حالا اینها را کجا بگذارم. و بعد که از جا دادنشان توی قفسهها ناامید میشوی همانطور میچينیشان کنار تخت، تا بعدتر که وقت کنی یک قفسهی جدید به کتابخانهات اضافه کنی.
به خاطر همین هم بود که دیشب، وقتی نشستی روبهرویم و حرف زدی، من خوب بودم. خوب بودم یعنی این که میدانستم کجای ماجرا ایستادهام. تصمیمم را گرفته بودم، از همان لحظهی اول. حتی بعدش هم خوب بودم. حتی وقتی امروز با آن کمردرد وحشتناک بیدار شدم خوب بودم. جای من مشخص بود، وسط همین کتابها.
اما حالا خوب نیستم. حالا که دوباره نشستی کنارم و گفتی و گفتم و میدانم همهی دليلهای دنیا را هم که بیاورم برایت کافی نیست. حالا که میدانم وسط کتابها هم آنقدر که فکر میکردم، امن نیست. حالا که یک بغض گندهی لعنتی نشسته توی گلویم و کافی است کسی یک تلنگر کوچک بزند تا من بشوم همان دختر کوچولویی که یک نفر باید بغلش کند تا آرام بگیرد… و آغوشت، غريبهتر از هميشه است.
May 3, 2008 at 10:59 pm · Filed under Daily
اگر هيچ چيز وجود نداشته باشد و همهی ما در رویای یک نفر باشیم چه؟ یا از این هم بدتر، اگر فقط آن پسر چاق ردیف سوم وجود داشته باشد چه؟
عمو وودی آلن
May 1, 2008 at 7:49 pm · Filed under Windmills of My Mind
آدمها خیال میکنند دوام نمیآورند، جان سالم به در نمیبرند، نه این بار، نه از این یکی. اما دوام میآوریم، همه، هر بار. دوام آوردن کار سختی نیست. فقط باید یاد بگیری که از دلخوشیها و سرخوشیهای کوچکت، آبنباتهای ترش و شیرین بسازی و تمام روز مزهمزهشان کنی. باید یاد بگیری با سنگفرش پیادهروی ولیعصر بازی کنی. باید یاد بگیری برای بچههای توی خیابان شکلک در بیاوری. باید بلد باشی ريتم قدم زدنت را با آهنگی که میشنوی یکی کنی. باید یاد بگیری آواز بخوانی، آوازهای کوچولوی چرند خودت: فیل اومد آب بخوره/ افتاد و یک بز خفه شد/ ولوله شد/ همهمه شد/ زنجیر بزها پاره شد/ یه بزه افتاد تو آتیش/ صاحب بز بیچاره شد… باید یاد بگیری آواز بخوانی، توی قلبت، نرم، سبک، تمام روز، تمام شب. باید یاد بگیری موقع تماشای فوتبال داد بزنی، جوری که انگار این مهمترین اتفاق هستی است. باید قرمز گوجهفرنگی و سبز فلفل دلمهای و زرد لیمو را دوست داشته باشی. باید یاد بگیری بوی جوزهندی را از زنجبیل تشخیص بدهی، بوی گشنیز را از جعفری. باید یاد بگیری دستهایت را ببری بالا، چشمهایت را ببندی و برقصی، يک نفس، بیوقفه… دوام آوردن کار سختی نیست.
« Newer entries ·
Older entries »